سیدعلی سیدعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نی نی الهی من

احساس پیری در جوانی

این روزها چه خوب حال مادر بزرگ را می فهمم.... شاید اکنون در مسابقه بالا آمدن از پله ها از من پیش بیفتد...حالا مثل سالهای اخیر او وقت شستن ظرف ها ناگزیر به تکیه دادن به دستم هستم و مثل او بسیار بی خواب میشوم ...و یادش می افتم که در جواب علت بی خوابی هایش می گوید: عمری در خواب بودیم مادر ....حالا گاه بیداریست .... این ماه های آخر عجیب احساس پیری میکنم .....پیری و کندی و ناتوانی..بارداری چه تجربه عجیبی است...تجربه پیریست در جوانی .. خستگی های بی پایانی که گویی انتها ندارد .......ولی یاد تو و ضربان خوش آهنگ قلبت که می افتم ,قلبم گرم میشود..این روزها خیلی زود باز تکرار خواهد شد ...شاید سی سال دیگر که عمریست و چشم برهم زدنی ...آنوقت...
19 ارديبهشت 1392

هفته 35

سلام پسر قشنگم امروز وارد هفته 35 شدم و روز به روز به لحظه ولادتت نزدیک می شم. این روزا حسّ عجیبی دارم. از یه طرف دوست دارم زودتر روی ماهت رو ببینم و در آغوش بگیرم و با همه وجودم ببوسمت.  از طرفی هم از اینکه توی وجود خود منی و داری رشد می کنی لذت می برم که حسّ بی نظیریه که نمی دونم چند بار دیگه تو تمام عمرم تجربه ش کنم و دوستش دارم. این روزا خیلی سنگین شدم و راه رفتن برام کمی سخت شده، خصوصاً توی خواب برای این پهلو به آن پهلو شدن مکافاتی دارم، بابایی اینو خوب می دونه   اما همه این حس ها رو دوست دارم چون نشانه بودن تو زیباترین هدیه الهی است. پسرم دعا کن کارهای باقی مانده م قبل از اومدن شما به خوبی انجام شه ت...
18 ارديبهشت 1392

روز مادر

سلام گل پسرم، قند عسلم امسال 11 اردیبهشت ولادت خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها بود که روز مادر و روز زن است. و امسال اولین سالی بود که من مادر بودم و چقدر این حس مادری زیبا و لذت بخش است. خدایا ممنونم که به من این نعمت بزرگ الهی را عطاکردی تا این حس زیبا را تجربه کنم. انشاالله که لایق باشم و از پس این امانت کوچولو به خوبی بربیام. پسر گلم امسال شما و بابایی برای مامانی یه روسری خوشگل خریدید که قرار شد وقتی شما اومدی بغلم سر کنم.  و البته کلی هم از صبح با لگدهای جانانه ت این روز را به مامانی تبریک گفتی. ...
15 ارديبهشت 1392

هفته 33

سلام به گل پسر مامان و بابا     اینقدر مامانی خجالت می کشه که نگوووووووو، آخه خیلی وقته تو وبلاگ گل پسرش چیزی ننوشته! امان از دست این مامانی تنبل گل مامان هفته 31 رفتیم سونوگرافی. این دفعه مامانی هم اومد تا شما رو ببینه، اما ماشاءالله اینقدر بزرگ شده بودی که دیگه تو صفحه مانیتور چیزی معلوم نبود. وزنت 1775 بود عزیز دلم. همه چی خوب بود و دکتر هم گفت الحمدلله همه چیش خوبه. مامانی یه شب که مامانی اینا اومدن شام خونه مون، بعد از شام اینقدر ورجه وورجه و شیطنت و هنرنمایی می کردی که همه متعجّب شده بودند!  به خاله جون گفتم زود برو دوربین را بیار از این وروجک فیلم بگیر. خیلییییییی فیلم بامزه ای شده. راستی پسرم اولین مسافرتت...
9 ارديبهشت 1392
1